درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

p

آنچه تو می خوانی من از برم

عتیقه فروشی روستایی ساده دلی را دید که ظرف نفیسی داشت که آن را در گوشه ای انداخته بود و گربه ای  در آن آب می خورد . دید اگر اگر قیمت ظرف را بپرسد روستایی متوجه می شود و قیمت زیادی می گوید لذا گفت : عمو جان چه  گربه ی  قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی ؟

 روستایی با قیافه ای که از صداقت او حکایت می کرد پرسید:چند می خری ؟گفت :یک تومان ...

روستایی گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و با کمال سادگی گفت :"خیرش را ببینی"

 عتیقه فروش قبل از اینکه از خانه روستایی خارج شود نگا هی به ظرف انداخت  و مشغول  خواندن خطوط  ونقوش اطراف آ ن شد  و در این حال با بی اعتنایی گفت : عمو جان این گربه ممکن است در راه تشنه شود خوب است من این ظرف را هم با خودم ببرم قیمتش را هم  حاضرم بپردازم.

 روستایی که سرگرم خواندن خط های دور ظرف بود به عتیقه فروش رو کرد و گفت: ظرف را بگذارید باشد  چونکه بدین وسیله تا به حال پنج عدد گربه فروخته ام !!! آن چه تو میخوانی من از برم.



نوشته شده توسط :پویان پوروزیری
پنجشنبه 18 آذر 1389-12:40 ق.ظ
نظرات() 

آش نخورده و دهان سوخته

روزی شخصی به خانه یكی از آشنایانش رفت. صاحب خانه آش داغی برای او آورد. مهمان هنوز دست به سفره نبرده بود كه دندانش درد گرفت و از شدت درد، دست، جلو ی دهانش برد. صاحب خانه به خیال اینكه چون مهمان عجله كرده و  مهلت نداده تا آش سرد شود دهانش سوخته است، به او  گفت: « اگر صبر می كردی، آش سرد می شد و دهنت نمی سوخت. » مهمان از شنیدن حرف صاحب خانه، عرق شرم به پیشانیش نشست و در جواب گفت: « بله آش نخورده، دهان سوخته».



نوشته شده توسط :پویان پوروزیری
یکشنبه 14 آذر 1389-12:35 ق.ظ
نظرات() 

کاسه داغ تر از آش !

 ناصرالدین شاه قاجار بنا به نذری که داشت یک روز از سال در فصل بهار به روستای سرخه حصار در شرق تهران می رفت ، به فرمان او دوازده دیگ آش بار می گذاشتند که در آن ترکیب نامناسبی از تکه های گوشت و انواع خوردنی ها می ریختند که این ترکیب ناموزون را به آش شله قلمکار تشبیه می کنند .

در این روز هریک از اعیان و اشراف در پختن آش ، کاری برعهده داشتند ، شاه سبزی آش را پاک میکرد و اتابک نخود آن را ، خلاصه در این جشن آش پزان هر یک از ارکان دولت کاری برعهده داشتند . پس از آنکه آش پخته می شد آنرا در کاسه های بزرگ و کوچک به تناسب مقام اشخاص ریخته و برای هریک می فرستادند و رسم چنین بود که آن شخص پس از خوردن آش ، کاسه ی خود را پر از پول کرده نزد شاه می فرستاد ، کسانی که مقام بالاتری داشتند آرزو می کردند پایین ترین مقام را داشته باشند تا پول کمتری بدهند و چون کاسه ی هرکس که بزرگ تر بود در این معامله زیادتر پول می پرداخت ، داغ تر می شد ، می گفتند کاسه از آش داغ تر است..


نوشته شده توسط :پویان پوروزیری
شنبه 6 آذر 1389-06:50 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic