درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

p

از دماغ فیل افتاده

کشتی نوح مدت شش ماه مثل پر کاه بر روی امواج خروشان در حرکت بود و از فضولات حیواناتی که در کشتی بود سطح و هوای کشتی کثیف شده بود و ساکنان کشتی که از این وضع خسته شده بودند پیش حضرت نوح رفتند و جریان را گفتند. حضرت نوح پس از مناجات الهی به درگاه خداوند، فرمود: امر الهی صادر شد. سپس دست به پشت فیل کشید فیل عطسه ای زد، خوک از بینی او پدید آمد، فضولات را خورد و کشتی پاک شد. از آنجا که فیل حیوان عظیم الجثه ایست و عظمت و هیبتش دل شیر را می لرزاند، آنچه از دماغ فیل افتاده باشدحتی اگر خوک باشد در مورد افراد خودخواه متکبر مورد استناد و ضرب المثل قرار می گیرد.

 



نوشته شده توسط :پویان پوروزیری
سه شنبه 30 آذر 1389-12:52 ق.ظ
نظرات() 

از این ستون به آن ستون فرج است

بی گناهی متهم به ارتكاب قتل شده بود. او را به اعدام محكوم كردند و جلادی را مامور بریدن سر آن بیچاره نمودند.

جلاد او را به قتلگاه برد و به ستون بست تا سر از تنش جدا كند. بیچاره در برابر جلاد بنای عجز و تضرع و گریه و زاری را گذاشت و از او در خواست كرد كه وی را باز كند و به ستون مقابل ببندد.جلاد گفت:ای بدبخت از این مهلت كم دوام تو را چه حاصل؟

گفت: این آخرین خواهش و آرزویی را كه من در زندگی دارم بپذیر.

دل جلاد به حال بسوخت و خواهش او را پذیرفت و او را باز كرد و از این ستون به ستون مقابل بست.

اتفاقا بر حسب تقدیر الهی و بنا بر مفهوم مثل معروف " سر بی گناه پای دار برود ولی بالای دارنرود " حاكم شهر را گذر از طرف این میدان بیفتاد و چون انبوهی مردم را دید علت اجتماع آنها را پرسید و همین كه از قضیه آگاهی یافت به احضار محكوم امر بداد. بیچاره حضور حاكم را مغتنم دانسته و بی گناهی خود را ثابت ساخت و از آن قصاق بدون استحقاق رهایی یافت. 



نوشته شده توسط :پویان پوروزیری
جمعه 26 آذر 1389-12:47 ق.ظ
نظرات() 

آن فکری را که تو کردی من هم کردم

پارچه فروشی به یک آبادی رفت تا پارچه هایش را بفروشد  در بین راه کمی ایستاد تا استراحت کند. در همان وقت سواری از دور پیدا شد مرد پارجه فروش با خود گفت :بهتر است برای حمل این پارچه  ها از او کمک بگیرم . وقتی سوار به او رسید مرد گفت: ای جوان کمک کن و این پارچه ها را به آبادی برسان!! سوار جواب داد: من نمی توانم پارچه تو را ببرم. این را گفت و به راه خود ادامه داد.

مرد سوار مسافتی  که رفت با خود گفت  :چرا پارچه های آن مرد را نگرفتم ؟ اگر می گرفتم  او که دیگر به من نمی رسید ...حالا هم بهتر است همین جا صبر کنم تا آن مرد برسد  و پارچه هایش را بگیرم  وبا خود ببرم. در همین فکر بود که پارچه فروش به او رسید. سوار گفت: عمو پار چه هایت را بده تا کمکت کنم  وبه آبادی برسانم .مرد پارچه فروش گفت نه !!! آن فکری  را که تو کردی من هم کردم.

 



نوشته شده توسط :پویان پوروزیری
دوشنبه 22 آذر 1389-12:43 ق.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic