درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

p

از دماغ فیل افتاده

کشتی نوح مدت شش ماه مثل پر کاه بر روی امواج خروشان در حرکت بود و از فضولات حیواناتی که در کشتی بود سطح و هوای کشتی کثیف شده بود و ساکنان کشتی که از این وضع خسته شده بودند پیش حضرت نوح رفتند و جریان را گفتند. حضرت نوح پس از مناجات الهی به درگاه خداوند، فرمود: امر الهی صادر شد. سپس دست به پشت فیل کشید فیل عطسه ای زد، خوک از بینی او پدید آمد، فضولات را خورد و کشتی پاک شد. از آنجا که فیل حیوان عظیم الجثه ایست و عظمت و هیبتش دل شیر را می لرزاند، آنچه از دماغ فیل افتاده باشدحتی اگر خوک باشد در مورد افراد خودخواه متکبر مورد استناد و ضرب المثل قرار می گیرد.

 



نوشته شده توسط :پویان پوروزیری
سه شنبه 30 آذر 1389-12:52 ق.ظ
نظرات() 

" سرو " از فریدون مشیری

در بیابانی دور

که نروید جز خار

که نخیزد جز مرگ

که نجنبد نفسی از نفسی

خفته در خاک کسی

زیر یک سنگ کبود

دردل خاک سیاه

می درخشد دو نگاه

که به ناکامی ازین محنت گاه

کرده افسانه هستی کوتاه

باز می خندد مهر

باز می تابد ماه

باز هم قافله سالار وجود

سوی صحرای عدم پوید راه

با دلی خسته و غمگین همه سال

دور از این جوش و خروش

می روم جانب آن دشت خموش

تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود

تا کشم چهره بر آن خاک سیاه

وندرین راه دراز

می چکد بر رخ من اشک نیاز

می دود در رگ من زهر ملال

منم امروز و همان راه دراز

منم اکنون و همان دشت خموش

من و آن زهر ملال

من و آن اشک نیاز

بینم از دور در آن خلوت سرد

در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی

ایستادست کسی

روح آواره کسیت

پای آن سنگ کبود

که در این تنگ غروب

پر زنان آمده از ابر فرود

می تپد سینه ام از وحشت مرگ

می رمد روحم از آن سایه دور

می شکافد دلم از زهر سکوت

مانده ام خیره به راه

نه مرا پای گریز

نه مرا تاب نگاه

شرمگین می شوم از

وحشت بیهوده خویش

سرو نازی است که شاداب تر از صبح بهار

قد برافراشته از سینه دشت

سر خوش از باده تنهایی خویش

شاید این شاهد غمگین غروب

چشم در راه من است

شاید این بندی صحرای عدم

با منش سخن است

من در این اندیشه که این سرو بلند

وینهمه تازگی و شادابی

در بیابانی دور

که نروید جز خار

که نتوفد جز باد

که نخیزد جز مرگ

که نجنبد نفسی از نفسی

غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه

خنده ای می رسد از سنگ به گوش

سایه ای می شود از سرو جدا

در گذرگاه غروب

در غم آویز افق

لحظه ای چند بهم می نگریم

سایه می خندد و

می بینم وای

مادرم می خندد

مادر ای مادر خوب

این چه روحی است عظیم

وین چه عشقی است بزرگ

که پس از مرگ نگیری آرام

تن بیجان تو در سینه خاک

به نهالی که در این غمکده تنها ماندست

باز جان می بخشد

قطره خونی که به جا مانده در آن پیکر سرد

سرو را تاب و توان می بخشد

شب هم آغوش سکوت

می رسد نرم ز راه

من از آن دشت خموش

باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش

می روم خوش به سبکبالی باد

همه ذرات وجودم آزاد

همه ذرات وجودم فریاد



نوشته شده توسط :پویان پوروزیری
یکشنبه 28 آذر 1389-11:12 ق.ظ
نظرات() 

از این ستون به آن ستون فرج است

بی گناهی متهم به ارتكاب قتل شده بود. او را به اعدام محكوم كردند و جلادی را مامور بریدن سر آن بیچاره نمودند.

جلاد او را به قتلگاه برد و به ستون بست تا سر از تنش جدا كند. بیچاره در برابر جلاد بنای عجز و تضرع و گریه و زاری را گذاشت و از او در خواست كرد كه وی را باز كند و به ستون مقابل ببندد.جلاد گفت:ای بدبخت از این مهلت كم دوام تو را چه حاصل؟

گفت: این آخرین خواهش و آرزویی را كه من در زندگی دارم بپذیر.

دل جلاد به حال بسوخت و خواهش او را پذیرفت و او را باز كرد و از این ستون به ستون مقابل بست.

اتفاقا بر حسب تقدیر الهی و بنا بر مفهوم مثل معروف " سر بی گناه پای دار برود ولی بالای دارنرود " حاكم شهر را گذر از طرف این میدان بیفتاد و چون انبوهی مردم را دید علت اجتماع آنها را پرسید و همین كه از قضیه آگاهی یافت به احضار محكوم امر بداد. بیچاره حضور حاكم را مغتنم دانسته و بی گناهی خود را ثابت ساخت و از آن قصاق بدون استحقاق رهایی یافت. 



نوشته شده توسط :پویان پوروزیری
جمعه 26 آذر 1389-12:47 ق.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات