تبلیغات
انجمن زبان انگلیسی آوا - آن فکری را که تو کردی من هم کردم
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

p

آن فکری را که تو کردی من هم کردم

پارچه فروشی به یک آبادی رفت تا پارچه هایش را بفروشد  در بین راه کمی ایستاد تا استراحت کند. در همان وقت سواری از دور پیدا شد مرد پارجه فروش با خود گفت :بهتر است برای حمل این پارچه  ها از او کمک بگیرم . وقتی سوار به او رسید مرد گفت: ای جوان کمک کن و این پارچه ها را به آبادی برسان!! سوار جواب داد: من نمی توانم پارچه تو را ببرم. این را گفت و به راه خود ادامه داد.

مرد سوار مسافتی  که رفت با خود گفت  :چرا پارچه های آن مرد را نگرفتم ؟ اگر می گرفتم  او که دیگر به من نمی رسید ...حالا هم بهتر است همین جا صبر کنم تا آن مرد برسد  و پارچه هایش را بگیرم  وبا خود ببرم. در همین فکر بود که پارچه فروش به او رسید. سوار گفت: عمو پار چه هایت را بده تا کمکت کنم  وبه آبادی برسانم .مرد پارچه فروش گفت نه !!! آن فکری  را که تو کردی من هم کردم.

 



نوشته شده توسط :پویان پوروزیری
دوشنبه 22 آذر 1389-12:43 ق.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر